تبليغاتX
نوشته

نوشته

نوشته های گاه و بیگاه

سلام غزه

 

 

سلام بر گلوله های خشم

که بی قرار شلیک به من

هر لحظه سنگین تر میشوند.

کودکان روشن چشمی را

که خون پدر را در ایوان خانه می شویند

مبادا دلتنگی عروسکهایشان

تو را بگریاند

سلام بر من

که جوانانی برای رفتن دارم

و برای صلحی در خون شادمانم !

گویا ترانه آرام گذشته ها

لرزش اشک های مرا

افزون میکند...

پس ببار ای ناز پرورده

ای بارانِ صلح

در صبح ِمثل خون

و ردیف پرندگانی را که از من کوچ میکنند را بشُمار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 7:39  توسط بیتاب  | 

 

سلام به دوستان گرامي

خب این روزها ، روزهای فرخنده و مبارکیست و بد نیست کمی کار مثبت انجام بدیم ... البته همه با هم !!

سازمان ملل حركت جديدی را برای كمك به كودكان فقير و گرسنه جهان شروع كرده است كه بر اساس آن به ازای هر كليك روی يك سايت معرفی شده، به يك كودك گرسنه در جهان غذای رايگان می‌رسد.

خودمونیم تا حالا انقدر راحت کار خیر و مثبت انجام داده بودید؟!

 

در اين حرکت ، شما با مراجعه به سايت اينترنتی که عرض خواهم کرد بر روی دكمه زرد رنگ بالاي صفحه كليك كرده و به اين ترتيب به ازای هر كليك، كمپانيهای اسپانسر هزينه يك وعده غذای رايگان را براي کودکان تقبل مي کنند.

 

پس شما دوستان گل این 3 کار رو انجام خواهید داد :

1. به آدرس زیر تشریف ببرید :

www.thehungersite. com

 2.طبق عکس زیر روی دکمه زرد رنگ کلیک کنید

 

 

3. پس از کلیک با پیغام زیر مواجه میشوید ...

 

ماموریت و کمک شما به اتمام رسید

بهمین سادگی ...

لطفا به همه دوستانتون این سایت رو معرفی کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 14:1  توسط بیتاب  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:39  توسط بیتاب  | 

نو نوا

سلام

انگار همين چند لحظه قبل بود

چيزي گم كرده بودم . عطش ِ پر از گرمایش هر لحظه مرا به خو متصل کرده بود و من نا خود آگاه قدم در راهی گذاشته بودم که حالا میبینم که هرچه رفته ام و هرچه بروم به انتهائی نخواهد انجامید .

انگار همین چند لحظه قبل بود .

چشمهایم می خواستند که از کاسه گود کوچکشان خارج شوند و من به آرامی از آسمان بروی نورهای کوچکی که با لبخند مرا نظاره میکردند پائین می آمدم. هوا خوب و ملایم بود و گرمای درونم بیش از آن چیزی بود که نشان میداد . به سختی خود را نگاه داشته بودم . احساس ولع و حرصی وصف ناپذیر مرا آغشته میکرد و بیتاب از رسیدن بودم .

همهمه و بلوائی بود . باید راه میافتادم و در همین زمین که زیر پایم بود و ناشناخته بود .زیر لب ورد و ذکر میخواندم کتابهائی را که همراه داشتم را نگاهی کردم و یکی از آشنایان را برداشتم تا لحظاتی بی خود از خود باشم . کمی گذشت و بیتابی بیشتری از قبل بر من مستولی شد.نفس کشیدن سخت بود ....

باران آن هم به شیوه خاص خودش ( انگار فقط هوا نمناک بود نه زمین )میبارید و این موهبتی بود که من آنرا مختص خودم میدیدم . میرفتیم و من پیش از دیگران رفته بودم . چشمهایم بسته و درهای دیگری گشوده شده بود . زمین از من دور شده بود و بی نیاز از هوا پرسه میزدم .

انگار همین چند لحظه قبل بود .

سر که بر زمین میگذاشتم دل از دستم بیرون بود لحظه هائی را دیده اید که طعم شیرین بدهد ؟ طعم لحظه هایم رنگی بود  . هر کاری را که میخواستم انجام بدهم درنگی نبود .نهایت توانائی .خوابیدم و خود را در لباسی دیدم سپید که از من بسیار بزرگتر بود و حول من پیچیده بود . بوی خوبی داشت و آرامشم را دو چندان کرده بود . لبخند که تا کنون  با من غریبگی کرده بود حالا لحظه ای مرا تنها نمیگذاشت .

شده است که بخواهید در لحظه ای بمانید ؟

من تمام لحظه هایم رادر آنروزهامانده ام نه از من جدا میشوند و نه من میخواهم که بیرون شوم . خوبی ها  خوبی ها خوبی ها

پارچه های سفید مرا در بر گرفته بودند و من هر آئینه در آنها میغلطیدم و نفس هایم را سبکتر میکردم . هر دم هزار بار از آنکه لکه ای بر این سپیدی بیافتد هراس مرا فرا میگرفت و من راضی از این هراس مراقبت ها را بیشتر میکردم  و هر چه بود لبخند بود که بر جا میماند .

انگار همین چند لحظه قبل بود .

صدای ستاره و ماه همراهی میکرد و سو سوی بهاری از دور مرا میخواند .من روانه در پی بادی نرم سبکبال میشدم و کتابهای همراهم دیگر سنگین نبودند . دوباره باران بارید و من هراس لکه هائی را داشتم که از باران بر من و این سپیدی میماند . صدای تکبیر در من فزونی میافت و هر دم دلم به افقهای گرم و نمناکی سوق داده میشد. نور های سبز نورهای سفید و سبز . سرعت برایم زیاد بود و آهستگی و کُندی ام باعث میشد تا هرگز دستم به آنها نرسد .

انگار هنوز در من است که هرگاه نفس میکشم بوی مخصوصش مشامم را نوازش میدهد . بوی پشم خوشبو شده یک بوی گرم و مطبوع که جانم را تازه میکند . یک نفس عمیق در حالی که چشمانم را بسته باشم و دستانم را تا انتهائی که ممکن است گشوده باشم و پر از عشقی  که میشناسی آنرا تورا در دل خوانده باشم آنگاه است که تو خواهی آمد و بر من نسیم رحمتت را خواهی وزید و من سرشار از عطرت آرام آرام به پرواز در خواهم  آمد . 

جدا شدم از حکایت ... انگار همین چند لحظه قبل بود

بیتاب بیتاب شده بودم شب بود و بارانی  آنهم از نوع خودش . انگار که فقط هوا بسیار نمناک شده بود ومن هنوز میترسیدم که سپیدی را لکه ای بیافتد  نزدیک صبح وقتی هنوز هیچ جا روشن نبود دروازه ها پیدامیشدند و من را به درون میکشیدند و من با ولع و حرص و با همان کُندی کسل   کننده ام به درون شهر میخزیدم. چه شادی و شوری برپا بود در آن لحظات صبحدم نمناک. رنگها در هم پیچیده بودند.هرطرف نور بود و روشن .آسمان روشن.زمین روشن . در دلم تکبیر بود و سلام و از شوقی وسیع پر شده بودم.به دنبال خانه بودم خانه خودم . آنجا که بنشیم آسوده و فارق از همه اطرافم این بیتابیم را اندکی بکاهم. به هركس ميرسيدم سراغش را ميگرفتم .هنوز آفتاب نزده بود که خانه را دیدم  . که آنهم برای خود حکایتی است . باور کن به چند قدمی خانه رسیده بودم و بوی گرمش را می فهمیدم اما چشمان تارم فقط سیاهی میرفت

انگار همین چند لحظه قبل بود

چشمم که خانه افتاد بی اختیار زانوانم سست شد . دلم دچار شدیدترین تپش ها شده بود .به سجده افتادم و تکبیر گفتن هایم در ریشه هایم رشد میکردند. هر لحظه سپیدی را لکه ها تهدید میکردند . من شاداب از آنکه سپیدی را تا خانه به تحفه آورده بودم  سجده ام  بر آستان خانه ام را سعی میکردم که بی وقفه ادامه دهم .آسمان روشن . زمین روشن و اکنون من در خانه هستم .

حالا ديگر يك سال و قدري هم بيشتر گذشته است اما هنوز بوی عطر گرم و نمناکش مشامم را نوازش میدهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 13:0  توسط بیتاب  | 

ماجرای مرد 45 ساله، "ظاهرا به خیر گذشت؛ او روز یازدهم اسفند امسال، به بالاترین طبقه ساختمانی در خیابان فاطمی تهران رفت تا خودش را از آن بالا پرت کند و خلاص!
از 14 ماه پیش تاکنون، او هیچ حقوقی نگرفته است. پلیس و ماموران آتش نشانی، پیش از آنکه او خودش را بکشد به محل رسیدند و با مشغول کردن او، توانستند او را بگیرند و نجات دهند... .

این، اما، ظاهر ماجراست. مرد، هر چند در روز یازدهم اسفند، از خطر سقوط نجات پیدا کرد ولی واقعیت زجرآور این است که او، از مدت ها پیش سقوط کرده است؛ نه فقط او، بلکه بسیاری دیگر که زیر بار هزینه های سنگین زندگی، کمرشان شکسته است و بسیاری از آنها، آرام و بی سروصدا و البته، مظلومانه می میرند و صدای خرد شدن استخوان هایشان را فقط خودشان می شنوند، فقط خودشان و نه سیاست بازانی که این روزها در اندیشه شعارهای تبلیغی برای پوسترهایشان هستند و نه دولتمردانی که قرار بود پول نفت را عادلانه و مهرورزانه بر سر سفره های مردم بیاورند و نه حتی نمایندگان مردم، آنان که سالهاست در خانه ملت جا خوش کرده اند و به نطق های پیش از دستورشان دلخوش اند!

خیلی ها از فقر و نداری و در حالی که بر دریایی از معادن گرانبها و در حالی که نفت شان را 100 دلار می فروشند، خود را کشته اند، بیش از آنها، بسیار بوده اند و هستند که به "جرم نداشتن پول" (و چه جرم وحشتناکی) مرده اند، چون پول پزشک، پول بیمارستان، پول دارو، پول تغذیه مناسب و ... نداشته اند؛ مرگ اینان را البته هیچکس خبردار نشده است، واقعا چه اهمیتی دارد که یک فرد فقیر بمیرد؟! در گواهی فوت آنها هم قید نشده است که علت مرگشان فقر بوده است، بی کفایتی مدیران جامعه بوده است و  بی تدبیری نمایندگان مردم .

من کسی را می شناسم که هم اکنون که شما در حال خواندن این نوشتار هستید در حال کور شدن است. می دانید چرا؟ او نیز یک کارگر است و در یک شرکت خصوصی کار می کند. با حداقل امکانات، حقوق و مزایا!

بنابراین طبیعی است که آنقدر پول نداشته باشد که مدام برای معالجه چشمانش از شهرستان به تهران بیاید و هزینه ویزیت و داروهای گرانقیمت را بپردازد.

تمام حقوقی او که دریافت می کند برغم آنکه بیمه نیز هست، کفاف معالجه اش را نمی کند و درست به همین دلیل در حال نابینا شدن هست و البته تا همین امروز، یکی از چشمانش به طور کامل نابینا شده است و معلوم نیست چند ماه از سال آینده خواهد توانست تنها فرزندش را ببیند!
به راستی آیا مسوولان اینها را نمی دانند؟
آیا نمی دانند که یک پیرزن تنها و بی خانمان و مستاجر با مقرری 25 هزار تومان کمیته امداد، نمی تواند زندگی کند؟ آیا نمی دانند اگر یک کارمند نیاز به عمل جراحی سنگین داشته باشد حتی اگر از آن دفترچه های بیمه کذایی نیز داشته باشد، باید تمام دارو ندارش را (اگر داشته باشد) بفروشد تا بتواند از عهده هزینه های بیمارستای برآید وگرنه به سادگی آب خوردن راهی گورستان می شود و چند مراسم هفت و چهل و سالگرد و تمام؟!

آیا آقایان نمی دانند که اگر یک زوج جوان هر دو کار کنند و همه آنچه دریافت می کنند را به طور کامل پس انداز کنند دهها سال طول می کشد که بتوانند خانه ای بخرند و ای بسا فقط بتوانند به خانه آخرت برسند؟
آیا آقایان از کالاهای مورد نیاز روزمره خانواده ها خبری دارند؟

البته آنها که یادشان نمی آید آخرین بار کی به سوپرمارکت رفته اند تا یک قالب صابون با بسته ماکارونی بخرند و مقایسه ای بین دیروز و امروز داشته باشند. برای آنها، حتی سوار شدن به تاکسی یا له شدن در اتوبوس نیز به خاطره ای دوردست تبدیل شده است و قطعا نمی دانند که مردم آنقدر در فشار هستند که بر سر یک اختلاف 50 تومانی در تاکسی ها با یکدیگر دعوا می کنند و چه کنند این قوم تحت فشارهای اقتصادی طاقت فرسا و کمر شکن و آدم پیرکن؟!
آیا کسانی که عهده دار اداره امور جامعه هستند، خود را در مقابل این فجایع مسوول نمی دانند و آیا خود را برای پاسخگویی در پیشگاه عدل الهی مهیا کرده اند؟

آیا جز این است که وقتی امور مهم را به نام انسان های کوچک و بی تجربه حکم می زنند ، نتیجه همین می شود که هست؟

آیا جز این است که وقتی سخن متخصصان به کنج عزلت می رود و نظرگاه کم سوادان بر کرسی می نشیند، جامعه دچار فقر و فلاکت می شود؟

آیا جز این است که وقتی منتقدان له می شوند و مداحان بر صدر می نشینند و قدر می بینند، صدای مظلومان در هیاهوی تمجیدها و تملق ها گم می شود و مجریان اداره کشور، چنان شیفته خود می شوند که فکر می کنند صاحب معجزاتی بس شگرف شده و مردم را به نان و نوا رسانده اند و هیچ دردی در جامعه باقی نمانده جز غم تاریخی فلسطینیان و هیچ رسالتی برایشان باقی نمانده جز نابودی فوری غرب!
 
آی مسوولان که بر صندلی های ریاست و وکالت و صدارت نشسته اید! بدانید ،  اینکه صدای مردم درنمی آید علتش این نیست که آنها دردی ندارند و راضی و سرخوش اند، دلیلش نجابت آنهاست و البته بعضا به این علت که نایی برای ندا ندارند.
هشدار که این نجابت و صبوری و بی نوایی فریب تان ندهد که "الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم." 
 کپی از سایت خبری عصر ایران
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 22:9  توسط بیتاب  | 

صلحی در خون

 

 

 

 

 

 

-میخواهیم صلح کنیم.

-خیلی خوب است

-میخواهیم تا آخر امسال یعنی تا چند ماه دیگر صلح کنیم

-خیلی خوب است ما بیشتر از شما مشتاقیم

-اما بعضی ها نمیخواهند که ما صلح کنیم.

آنها ما را قبول ندارند. نمیتوانیم با هم صلح باشیم تا وقتی آنها این کارها را میکنند.

-چاره کار چیست؟ چگونه ما میتوانیم امسال صلح کنیم؟

-همه دوستان را بگوئید که جمع شوند امشب با آنها صحبت میکنم که اصلا میخواهید که ظرف چند ماه تکلیف همه را روشن کنید یا خیر

-سلام به همه گفتم .می آیند . حتما میآیند.

............

-شب شده است از تاریکی استفاده کنید دستهایتان را در دست من بگذارید کارتان نباشد صلحتان میدهم .نگران نباشید.فقط آنهائی را که صلح نمی خواهند را رها کنیدتا ادبشان کنم. شما فقط نگاه کنید که چطور به شما صلح را هدیه میکنم.

-درست میگوئی تا اینها ادب نشوند ما نمیتوانیم به صلح برسیم . چه اشکالی دارد همه با هم به صلح شیرین فکر میکنیم  یا میخوابیم و در خواب رویاهای شیرینمان را تکرار میکنیم. این نقنقو ها هم که ادب بشوند و یا اصلا گورشان را گم کنند ما هم راحت میشویم.

-دوستان امروز روز تصفیه همه عقده های من است. خونهائی را که میریزم به روح اورشلیم هدیه میکنم به شما ها دوستان عزیزم تا برایتان مایه روشنی شود و مایه نیرومندیتان .این گروه مخالف را هم وقتی که سر جایشان نشاندم دیگر هیچ کسی حتی این باقی مانده های مزخرف و بد بو که از دنیا عقب مانده اند جرأت حرف زدن ندارند و قسمتی از ارض موعودتان را محقق خواهم کرد . بدانید که خدای ما عیسی این تقدیر را میپسندد.

-ای سرور ما تو بهتر میدانی که ما خواستار چه چیزی هستیم .پس آن را به ما هدیه بکن و ما را از این خواسته سیری نیست.پس تا به مرادمان نرسیم دست از تلاش نمیکشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 15:13  توسط بیتاب  | 

قیمتی برای اراده

 

 

 

 

سلام.

اینجا غزه است . سرت را بدزد . ممکن است بلائی هم اینک فرود آید.

بیا درون خانه اینجا خطرناک است . درون خانه هم خطرناک است .

آخر اینجا غزه است . جائی نزدیک دریا . درست است نزدیک دریا 

تو میدانی که دریاها آزادند  و همیشه زیبا . آنهم مدیترانه . دریای زیبا

و هوائی مطبوع.

به ما میگویند اینجا بهترین جای دنیاست . اما از این همه خوبی که یکجا

 فراهم شده است من و بقیه فقط گرمی گلوله و ترکش را دیده ایم

سالهاست که اینگونه است . هر کسی به فکر خودش است  ما

مردم غزه فراموش شده ایم .

 شاید باید از این جای خوب دل بکنیم و برویم اما همه راه ها بسته است .

از دنیای مدرن امروز ما فقط سلاح های پیشرفته و تکنولوژی تخربی

جدید را دیده ایم . ما همه گروگان گرفته شده ایم .

داستان ما داستان مرغ و تخم است آنها میگویند که

 ابتدا شما موشک پرانی کرده اید .

همه میدانند دیگر که اینها بهانه است . دشمنان ما ما را گروگان گرفته اند

همین امروز و فردا است که مردان ما را شهید کنند فقط برای آنکه اراده

کرده اند خودشان و سرزمینشان را در اسارت نبینند . البته این دنیا که

به کام زور مداران است و میدانم هر چند مردان ما خود و

سرزمینشان را در اسارت نبینند و شهید بشوند آنها که سردمداران زور

 هستند خاک ما را اسیر میکنند اما این موضوع آنها را و آن احساس

بدشان را آرام نمیکند. میخواهند ما را اسیر کنند به گونه ای که فریادمان

به گوش هیچ کس نرسد .

ولی مردان ما همیشه زنده و سربلند باقی میمانند .

اینجا غزه است به کسی اجازه خروج هم نمیدهند چه زن باشی

و چه مرد چه بیمار باشی چه مجروح

اما وسعت غزه دست نیافتنی است .

آی وجدان های بیدار .......

آی مردان بسیار

که هر شب آسوده در آغوش خانواده می خوابید .

اینجا همه چیز هنوز خوب است

الا حال کودکان تازه به دنیا آمده .

سواحل زیبای ما محاصره است اما صدای بلند ما گوشهای همه را

آخر خواهد آزرد . بدانید اراده ما این است که سرزمینمان را زنده نگاه داریم نه خودمان را

و اراده ما این است که فریادهایمان را زنده نگاه داریم ...... 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 14:46  توسط بیتاب  | 

http://www.vandaclick.com/files/Hafez/hafez/vandaclick_hafez18.gif
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 15:14  توسط بیتاب 

باران

همه جا خاکستری نمناک است .

من مدهوش نسیمی سردم

                            که مرا

                            سبز و رها میخواند.

و صداهائی از آب

که به رقص و ساز بر بام جهان میخواند .

آی رود روان ...

نمناکی خیس صدف های دلم را میفهمی.

آی نورهائی که به چشمان من از من میخوانید

جای شب بو ها سرد است .

دست من انگار از  دوست سخت دلتنگ است .

..................................................................                            

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 13:50  توسط بیتاب  | 

نوشته پنجم

ددل ساده
 برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
 گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
 که قند شهر
دروغی بیش نبوده است

                               حسین پناهی

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سلام

حال همه ما خوب است.

اینجا ایران است . خاک آن خیلی گران است .

ما همه حیرانیم.

گاهی به امید بزرگتر شدن و نفس کشیدن در خیابانها فریاد میزنیم .

از کشته شدن هراسی نداریم حتی وقتی قدرتمند ترین دشمنان را داشته باشیم.

جوانان ما ادیبند . شعر میگویند و بر فرشهای گرانقیمت قدم میگذارند .

کار میکنند . عاری ندارند از کار کردن .چون به آینده امیدوارند .

ایران کشور بزرگی است . پهناور است . ایران میخواهد مثل همیشه بزرگ و تاثیرگذار باشد.

نیرو داشته باشد . دشمن نمیخواهد .

از دشمن سخن گفته شد .

ایران به دشمن نیاز ندارد.

درون ایران کرم های زیادی در حال خوردن ریشه ها هستند .

هیچ ابائی هم ندارند .ریشه ها را میخورند .

کم کم خوبی ها را به عاملی برای بد بودن تبدیل میکنند .

این مرضی است که ایران به آن دچار است .

همه چیز انگار مصنوعی است . اما متاسفانه وجود دارد .

شعار میدهیم . فقط شعار است . بوی تکرار است .

کار میکنیم    ولي نتيجه عكس دارد . 

 انگار كار كردن ما براي آنست كه گروهي ديگر بهره ببرند

و جيبهايشان مالامال شود .

تلاش ميكنيم براي بهبود اين وضع  ولي انگار دستاني مقاوم در برابر اين تلاشها ايستادگي ميكنند.

آنها نميخواهند سالم بشويم . به ذهن من خطور ميكند  انها خويشاوندان كرمها هستند .

خدايا اين ديگر چه آفتي است .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 9:3  توسط بیتاب  |